بی تو زندگی بر چه کسی سخت شد
بجز آن که عاشقانه به دنبال توست
منتظر تو منتظر دیدار دوباره ی تو
نگاهی را که بر آن سخت کرده ای
سخت تر از هر چیز ممکن
نجوای شبانه روزهای عاشقانه سخنان تنهایی من با چه کس می توان گفت خلوت درون من چه سخت می توان تکرار کرد زمزمه های شبانه را با چه کسانی سخت می توان گفت راز درون را در من خاکی نظر کن سخت را بر من آسان کن و خود را به من بنما ای دوستدار من چشم براه دیدن تو زیر لب زمزمه کنان در انتظار تو یار همیشگی من

که فقط شانه ديوار مرا مي فهمد
من تمام غمم از عشق بپا خواست ولي
آنکه ويران شده از يار مرا مي فهمد
وانکه تنها شده بسيار مرا مي فهمد
چه بگوييم که چنان از تو فرو ريخته ام
که فقط ريزش آوار مرا مي فهمد
آنقدر بي کس و بي تکيه گه و بي يارم
عشق انگار نه انگار مرا مي فهمد !
چه عبث در پي يارم چه عبث در پي يار
و عبث معتقدم يار مرا مي فهمد .......
نه ببين ! آينه از درد ترک خورد... ببين!
آن من مثل من انگار مرا مي فهمد!
يار من آينه سان مثل خودم مي ماند
اوست آري خود شهيار مرا مي فهمد
او همانست همان گمشده در من آري
او همانست که بسيار مرا مي فهمد
حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
در کجاهستی نهان ای مرغ
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخ های شوق ؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادرک بال و پر ؟
هر کجا هستی بگو با من
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن
آفتابی شو
رعد دیگر پانمی کوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی اید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا
روز خاموش است آرام است
از چه دیگر می کنی پروا ؟

آسمان آبی تر
آب آبی تر
من درایوانم رعنا سر حوض
رخت می شوید رعنا
برگ ها می ریزد
مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
من ودا می خوانم گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
مادرم می خندد
رعنا هم

از عاشقي به رنگ تمنا خسته ام
از اسمان ابي دنيا خسته ام
امروز را به دست غريبها سپرده ام
از زل زدن به صورت فردا خسته ام
سرگشته تر ز خود به دنيا نديدهام
از روي اين جماعت شيدا خسته ام
شادي دگر زعالم ما رخت بسته است
از سر زدن به عالم سودا خسته ام
از اينکه عاشق تو هستم حس غرور مي کنم
و دست در دست ابي
اسمان مي نهم
و دريايي مي شوم به اساني
و در تو شکوفا مي
کنم زندگي را حالا که کوچه کوچه در تو غرق مي شوم

همیشه نگاهت را دوست دارمفرارهای کودکانه اش را
آن گاه که باران را میزبانی می کند

با دیدگانی گریان شانه هایی خسته و دستانی لرزان
آمدنت را به انتظار نشسته ام
باشد تا به یاری شانه های مهربانت
خیل خستگیهایم را زمین بگذارم

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را
یا نه ویرانه کنی ساخته دنیا را
گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز
که به تشویش سپردی شب عاشق ها را
حیف از امروز که بی عشق به شب آمد
ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را

